تبليغاتX
باران

باران

داستان

  داستان عاشقانه

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 3:1  توسط حمید  | 

داستان

  داستان کوتاه

یک مرد یزدی بر خری سوار بود و پسرش پشت سر خر راه می‌رفت و خر را می‌راند. حوالی ظهر شد، پسر تکه نانی از جیب خود درآورد و در دهن نهاد و همچنان که طی طریق می‌کرد، نان را هم می‌خورد.

پدر در این وقت خواست از پسر چیزی سؤال کند. او را به اسم خواند. پسر فوراً جواب داد: «بله» و البته چون دهن را باز کرد که بله بگوید، لقمه از دهنش بیرون افتاد. پدر درحالی که خشمگین به نظر می‌رسید با لهجه غلیظ یزدی گفت: ـ بله و زهرمار! چه موقع بله گفتن است؟ به جای بله، بگو «هون» که هم جواب مرا داده باشی، هم نانت را خورده باشی و هم خرت را رانده باشی..!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 2:44  توسط حمید  | 

باحال

          باحال

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 3:19  توسط حمید  | 

من نباشم..!

اندیشه کنان از خودم میپرسم بعد از من چه کسی نامت را صدا خواهد کرد..؟

آن زمان که هوای چشمان قشنگت ابریست...

کدامین صحرا خواهی بارید..؟

من نباشم چه کسی همدم شبهای بلندت باشد..؟

 چه کسی شب همه شب بر سر سجاده دعا خواهد کرد که سالم باشی..؟

چه کسی نذر خود به کبوترهای رضا بابت رفع بلا از سر تو ادا خواهد کرد..؟

چه کسی قول وفا خواهد داد..؟

چه کسی از تو تو را خواهد خواست..؟

چه کسی لایق دنیای من است..؟!؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 4:33  توسط حمید  | 

چرا غمگینی..؟

چرا غمگینی..؟

عاشق شدم..!!

آیا عشق شیرین است..؟

بله.. شیرین تر از زندگی..!!

چرا تنهایی..؟

ویژگی عاشق هاست..!!

لذت تنهایی چیست..؟

فکر به او و خاطرات او..!!

چرا میروی..؟

برای اینکه او رفت..!!

دلت کجاست..؟

پیش او..!!

قلبت کجاست..؟

او برده..!!

پس حتما بی رحم بوده..؟

نه.. اصلا..!!

چرا..؟؟؟

چون چون باز هم او را میپرستم.............

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 4:8  توسط حمید  | 

درد من عاشقیست....

درد من عاشقیست....

احساسم این روزها دلتنگیه..

دردی تو سینه دارم که تنها قلبم میدونه..

احساسی تو قلبمه که فقط خدا میدونه..

این روزها دلم بدجوری هواتو کرده..

دلم برات تنگ شده..

تو لحظه های دلتنگی یه گوشه ای میشینم و به تو فکر میکنم..

دلم بدجور بهونه میگیره..

تو مال منی اما در کنارم نیستی.....

درد من عاشقیست..............

دردی که دوای اون فقط تویی..

تنها تو میتونی درد دلم رو درمان کنی...........

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:24  توسط حمید  | 

عاشقی یعنی....

عاشقی یعنی اسیر دل شدن..

با هزاران درد و غم یکی شدن...

عاشقی یعنی طلوع زندگی با صداقت همنشین گل شدن...

عاشقی یعنی که شبها تا سحر وارد دنیای رویاها شدن...

عاشقی یعنی تحمل. انتظار...

مثل ماه آسمان تنها شدن....

عاشقی یعنی دو دیده تا ابد.. پر ز گوهرهای دریایی شدن............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 2:20  توسط حمید  | 

دل کهنه...

وقتی تو نیستی انگار من هم نیستم..

تو که باشی من هستم.. و تو هستی و یک دنیا خوشبختی....

دل من یک دل کهنه است.. دلی که بارها زیر پاهای بی وفایان له شده..

شکسته شده.. بی احساس شده...

اما از وقتی که تو وارد دنیای من شدی دوباره این دل یک دل عاشق و پرامید شد..

پس کاری نکن دوباره این دلم شکسته بشه..

که اگه اینبار شکست دیگه هیچ امیدی بهش نیست..!

با تو زنده ام.. بی تو می میرم.. دور از تو پریشانم.. در کنار تو شادابم.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 3:10  توسط حمید  | 

کاش...

کاش میشد غصه را زنجیر کرد..

ذره های عشق را تکثیر کرد...

کاش میشد زخم را مرحم شویم..

یار و غمخوار و انیس هم شویم...

کاش میشد بر خلاف سرنوشت..

قسمت و تقدیر را از سر نوشت...

کاش میشد چشم و دل را باز کرد..

نغمه های دوستی را ساز کرد...

کاش میشد عشق را آغاز کرد..

بی خیال از هر غمی پرواز کرد.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 2:33  توسط حمید  | 

یک سال دیگه هم گذشت...

...اولش همه شکل همیم.. کوچولو.. کچل..

حتی حتی صداهامون شبیه به همدیگست..

با اولین گریه بازی شروع میشه..

هی بزرگ میشیم.. بزرگ و بزرگتر..

اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم..

دیگه هیچ چیزمون شبیه به هم نیست..

حتی صداهامون..

گاهی با هم میخندیم گاهی به هم..!

اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده..

واسه بردن بازی روی نیمه دوم نمیشه خیلی حساب کرد...

گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه دوباره متولد شد..!!

یک سال دیگه گذشت..

یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت..

یکی میگه یک سال بزرگتر شدم.. 

یکی میگه یک سال پیرتر شدم..

یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم..

یکی میگه یک سال به مرگ نزدیکتر شدم..

یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه....

منم یک سال بزرگتر شدم.. یکسالی که نمیدونم توش واقعا تونستم بزرگ بشم یا نه..!

تونستم با مشکلات خودم کنار بیام..!

تونستم همونی باشم که هستم..!

بعضی از عیبهامو برطرف کنم..!

تونستم کسی رو نرنجونم..!

تونستم دل کسی رو شاد کنم..!

نمیدونم.. باید فکر کنم..

شاید شاید اونجوری که میخواستم باشم نبودم...

ولی یکسال بزرگتر شدم..

اونم خیلی سریع...........

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 3:25  توسط حمید  |